تبليغاتX
خبرنامه فعالین دانشجویی کرج - عباس عبدی:من در زندان نبودم، اصلاح‌طلبان زندانی بودند
دانشگاه زنده است
اول از همه می خواهم از چگونگی اصلاح طلب شدن خود شما بپرسم. از چه زمانی در گذر از عصر انقلاب احساس کرديد که يک اصلاح طلب شده ايد؟
به يک معنا و در نگاهی کلی اين تفاوتی که شما امروز ميان اصلاح طلبان ومحافظه کاران مشاهده می کنيد، از قبل انقلاب وجود داشته است و اين گونهنيست که اين مرزبندی بعدا به وجود آمده باشد. اين که شما می بينيد ۹۰ تا۹۵درصد از دانشجويان سفارت جزو اصلاح طلبان هستند به ريشه های فکری آن هاکه از قبل از انقلاب هم وجود داشته و متمايزکننده آن ها از نيروهای راستبوده، برمی گردد. بنابراين اصلاح طلبی اگر به مفهوم انديشه کلی و نگاهجديد به جامعه باشد، نمود اين رويکرد را در سابقه نيروهای چپ مذهبی هم میبينيد.
اين که انجمن اسلامی چند دانشگاه در قضيه تصرف سفارت فعال بودند ولی چندانجمن ديگر نه تنها فعال نبودند بلکه مخالف هم بودند تصادفی نيست. و هماندانشجويان مخالف در برخی از انجمن ها را شما امروز در جناح مقابل اصلاحاتمی بينيد و اين اتفاق به همين تفاوت رويکرد در ريشه های فکری اين دو جريانبازمی گردد يک جريان نگاهی مدرن و جديد به مسائل اجتماعی داشت و جريانديگر از ديدگاهی سنتی برخوردار بود.
البته نيروهايی که بعدا اصلاح طلب شدند به لحاظ رفتاری به نظر می رسيد که متمايز از رفتارهای گذشته خود فکر می کنند.
تغيير در رفتار و گرايش های راديکالی يا غيرراديکالی پيدا کردن، يک بحثديگر است ولی بايد اين را در نظر گرفت که اغلب نيروهای چپ از همان زمان درگرايش مدرن قرار می گرفتند. اما از منظر روش وجه غالب آن ها مدافع روش هایراديکاليستی بودند. و شيوه و روش متفاوت از مضمون و نگاه است، کمااين کهدر ميان نيروهای سنتی هم شما می توانيد طرفداران گرايش های ملايم وراديکال را مشاهده کنيد.
اما بين مدرن بنيادگرا و مدرن ليبرال تفاوتی جدی وجود دارد.
بله، درست است. اما برگردم به سوال شما درباره اين که اين تحول در من چهزمانی رخ داد، اين مساله به سال های ۶۴-۶۳ بازمی گردد، به هر روی تب و تابانقلاب هم در حال خوابيدن بود. نقطه عطف انقلاب سال ۶۱ بود و بعد از آن،از آن رفتارهای تند انقلابی به مرور فاصله گرفته شد. من از سال ۶۲ شروع بهمطالعه آزاد کردم. البته قبل از آن هم به کارهای پژوهشی مشغول بودم. مدتیبعد در دانشگاه آزاد که بدون ليسانس و فوق ليسانس و صرفا با آزمون دانشجوبرای دکترا می پذيرفت شرکت کردم و در آن آزمون هم قبول شدم اما به دلايلینرفتم. در آن زمان البته من همچنان در مطالعات خود به کتاب های نويسندگانبا گرايش های چپ امثال گوندر فرانک، سمير امين، پل باران و سوئيزی تمايلنظری داشتم. اما کم کم اين حس به وجود آمد که اين نگاه جواب نمی دهد و بهسوی کتاب های غير ايدئولوژيک به ويژه در زمينه توسعه گرايش يافتم. کتابهای توسعه نيمه ليبرالی مثل کتاب توسعه «تودارو» را می خواندم که از آننگاه چپ فاصله داشت و صبغه علمی داشت. بين سال های ۶۲ تا ۶۸ من فرصت کافیبرای مطالعه و نوشتن هم داشتم و بنابراين ديدگاه های پساراديکالی در ايندوره شکل گرفت. از سال ۶۸ به بعد اما فرصتی پيش آمد که مجموعه آن يافته هااز طريق روزنامه سلام و مرکز تحقيقات استراتژيک با عينيت جامعه برخورد وتلاقی پيدا کند. در مرکز تحقيقات استراتژيک نگاه های من عمق پيدا کرد و درروزنامه سلام هم با تعريفی که من از ژورناليسم داشتم، آن نگاه ها با حوزهاجتماع و واقعيت های اجتماعی پيوند خورد. من شروع به يادداشت نويسی کردم،البته براساس همين نظريات از جمله تاکيد بر مواردی چون حاکميت قانون و بحثآزادی و تحليل علمی؛ البته قبل از آن هم من اعتقاد خاصی به حاکميت قانونداشتم. اولين يادداشت روزنامه نگاری من در سال ۶۴ در صفحه دوم روزنامهکيهان چاپ شد که به موضوع اختلاف رئيس جمهور و مجلس بر سر انتخاب نخستوزير می پرداخت. من در آن يادداشت فارغ از گرايش های سياسی ام درباره نوعنظام حکومتی و قانون بحثی را مطرح کرده و نوشته بودم که ما دو نوع نظامپارلمانی و رياستی داريم البته در مواردی هم نظام ترکيبی آن ها مثل نظامفرانسه که هم پارلمانی است و هم رياستی به صورت استثنا وجود دارد، نظامآمريکا رياستی است و نظام انگليس، اسرائيل، ترکيه، ايتاليا و هند پارلمانیاست. در قانون اساسی خواسته بوديم که هم پارلمانی باشيم و هم رياستی وبنابراين با مشکل برخورد می کرديم. به همين دليل در ماجرای بنی صدر ماشاهد بروز اين مشکل بوديم و بعد از آن هم اين مشکل حل نشد. در فرانسه بهدليل سابقه دموکراتيک، شايد دو طرف بتوانند در نظام ترکيبیپارلمانی-رياستی با هم کنار بيايند اما در کشور ما اين جدال ها جدی می شودو مشکل ساز است. بنابراين در آن يادداشت نوشته بودم که مشکل ما برآمده ازقانون اساسی است و اين مشکل را بايد در قانون حل کرد يا بايد زير بار نظامپارلمانی رفت و انتخابات رياست جمهوری را برداشت و رئيس جمهور توسط اکثريتمجلس انتخاب شود يا اين که نظام رياستی را انتخاب کنيم و نخست وزير را حذفکنيم. در بازنگری قانون اساسی هم البته به دليل اين که آقای هاشمی میخواست بر سر کار بيايد، نظام رياستی پذيرفته شد.
شما اشاره کرديد که به مرور از آن نگاه انقلابی و چپ به يکنگاه اصلاحی متمايل شديد، پس چرا همچنان در روزنامه سلام منتقد جدی دولتآقای هاشمی بوديد؟
البته اين نگاه هنوز حالت ترکيبی داشت و در مرحله اکمال بود. اما توجهکنيد که ريشه های دفاع از آزادی به خيلی پيش از اين ها برمی گردد. براینمونه من در سال ۶۵ مصاحبه ای مفصل با روزنامه کيهان داشتم و به شدت ازگرايش های طرفدار کتاب سوزی و از مخالفان آزادی انتقاد کردم. بنابراين ازاين وجه نگاه ما مشخصا اصلاحی بود. اما به لحاظ اقتصادی من در آن زمانمقاله ای را از زبان عربی ترجمه و منتشر کردم که نوشته يکی از جامعهشناسان نسبتا چپ مصری به نام سعدالدين ابراهيم بود که او هم در حال حاضرنگاه متفاوتی به مسائل دارد و از منتقدين اصلاح طلب مصر عليه مبارک است. اما در روزنامه سلام اگر از آقای هاشمی انتقاد کردم از اين منظر هم نبود. البته انتقادهای افراد سرويس گزارش روزنامه سلام شايد از همين موضعاقتصادی بود اما من از موضع ديگری نقد داشتم. مخالفت من از منطق برنامهريزی دولت آقای هاشمی بود. مثلا آن ها يکسان سازی نرخ ارز را نقطه عطفی درحرکت خود نام گذاری کردند در حالی که طبق برنامه قرار بود در پايان برنامهاول، تورم تک رقمیبشود. اما اندکی پس از پايان برنامه اول، نرخ تورم به۵۰درصد رسيد که در يک صد سال گذشته تاريخ ايران بی سابقه بود و فقط زمانحمله متفقين به ايران نرخ تورم به ۸۰ درصد رسيده بود که البته در سال هایبعد جنگ دوم تا حدودی هم تورم منفی گرديد و آن تورم تا حدی جبران شد. انتقادهای من ناظر به اين اتفاقات بود و معتقد بودم که به اسم برنامه، بیبرنامگی رواج پيدا کرده است. ضمنا من معتقد بودم که در آن زمان نوعیشلختگی سياسی و اقتصادی را هم رواج می دهند.
يعنی درک شما از عملکرد آقای هاشمی و دولت او در سال های بعد هيچ گاه تغيير نکرد؟
تا حالا که نه، نگاه من فرقی نکرد. شما ببينيد که فروش کارخانه ها و خصوصیسازی به چه شکلی صورت گرفت. اسم آن را خصوصی سازی گذاشتند در حالی که بهواقع اختصاصی سازی بود. شلختگی سياسی- اقتصادی در آن دوران اتفاقی نبود کهنظرم نسبت به آن، بعدا تغيير پيدا کند. من البته در آن زمان به رفتارهایشخصی و سياسی آقای هاشمی هم انتقاد داشتم و آن را به هيچ وجه قابل دفاعنمی دانستم.
چون ايشان بين چپ و راست در حرکت بود؟
هر کسی می تواند وسط بايستد و اين انتخاب شخصی است. اما رعايت کردن اصولسياسی يک ضرورت است. زمان انتخابات مجلس چهارم که آن ردصلاحيت ها انجام شدمی توانست بايستد و جلوی اين اتفاقی که می رفت تا قاعده بشود را بگيرد. اما چون کسانی ردصلاحيت شده بودند که قبلا با آقای هاشمی خوب نبودند،ايشان سکوت کرد و آن ردصلاحيت را با سکوت خود تاييد کرد و قاعده بد وغيرقابل دفاعی برقرار شد.
اگر از توجه شما به ضرورت توسعه که گفتيد در سال های ۶۲ تا۶۸در ذهن شما جای خود را باز کرد، بگذريم، می خواهم بدانم که از چه زمانبه بعد با واژه اصلاح طلب و ادبيات ذيل اين واژه آشنا شديد؟
روی واژه ها خيلی حساس نيستم و معتقدم برنامه اوليه ای که آقای خاتمی درسال ۷۶ ارائه کرد، همان به معنی اصلاحات بود. نکاتی را هم به ذهنمان رسيدگفتيم و در آن بيانيه جای گرفت. من هنوز به همان بيانيه و مفاد آن بهعنوان مبنای اصلاحات اعتقاد دارم.
اين برنامه ای که به آن اشاره کرديد طی چه مکانيسمی نوشته و تصويب شد؟
بله، اين برنامه در جلسات حلقه آيين مورد بحث و بررسی قرار گرفته بود. جمعآيين تشکيل شده بود و قرار بود نشريه ای را هم به همين نام منتشر کند کهالبته اين نشريه هيچگاه در آن زمان منتشر نشد چون به مقطع انتخابات رسيديمو آن جلسات ادامه پيدا نکرد. اما آن برنامه اوليه آقای خاتمی از دل جلساتهمان حلقه آيين درآمد.
شما جزو اعضای حلقه آيين بوديد. ديگر چه کسانی در اين جلسات شرکت ميکردند؟
آقای خاتمی بود، آقای حجاريان، خانيکی، آرمين، تاج زاده، ميردامادی، کديور، ابطحی، فاضل ميبدی،امين زاده و تعدادی ديگر بودند.
در آن زمان جلسات ديگری هم با نام های «حلقه کيان» و «اصحابچهارشنبه» تشکيل می شد که برخی از همين افراد در آن جلسات هم حضور داشتند. چرا اين جلسات با هم يکی نشده بود؟ تفاوت آن ها با هم چه بود؟
جلسات حلقه آيين متفاوت از جلسات حلقه کيان بود. در اين مورد بحث کرده ونتيجه گرفته شده بود که نمی خواهيم جلسه مان مثل جلسات حلقه کيان باشد. کيان يک جمع به معنای گروه سياسی نبود. اصلا در حوزه انديشه که نمی شودکار جمعی به معنای اکثريت و اقليت کرد. آقای سروش يک فيلسوف و نظريه پردازاست و ممکن است جمعی از علاقه مندان و دوستداران هم داشته باشد اما او کهديدگاه های آن علاقه مندان را نمی تواند به صفت اکثريت قبول و نمايندگیکند. در حوزه انديشه، شخصی تصميم گيری می شود. اما حلقه آيين می خواست حدواسطی باشد ميان يک کار فکری و يک کار ژورناليستی تا جريان ساز باشد وبراساس زمينه های اجتماعی هم حرکت کند. به يک معنی حلقه آيين مقدمه يک جمعو گروه سياسی بود در حالی که حلقه کيان نمی توانست به يک حزب سياسی تبديلشود.
ايده اوليه شکل گيری حلقه آيين متعلق به چه کسی بود؟
دقيق نمی دانم. من خودم بعد از زندان در سال ۷۳ به کتابخانه ملی رفتم و بهايشان پيشنهاد شکل گرفتن يک جمع مشخص را دادم ولی شايد از قبل هم در اينباره بحث شده بود.
دعوت کننده شما به جلسه آيين چه کسی بود؟
آقای خاتمی بود. بيشتر جلسات هم در خانه ايشان در خيابان پاسداران برگزارمی شد. البته جلسات در خانه دوستان ديگر که عضو جلسه بودند هم برگزار میشد و حتی به قم و منزل دوستان آن جا هم رفتيم.
اين جلسات در بدو تشکيل نيم نگاهی به انتخابات رياست جمهوری ۷۶ نداشت؟
نه، اصلا اين ذهنيت وجود نداشت. چون بحث کانديداتوری آقای خاتمی برایاولين بار در پاييز سال ۷۵ مطرح شد. ما می خواستيم يک نشريه ای را راهاندازی کنيم تا اين کار مقدمه فعاليت سياسی در سال های بعد بتواند باشد.
شنيده ام که در جلسات حلقه آيين، آقای خاتمی و ديگرانمرزبندی هايی هم با انديشه دکتر سروش داشتند و اين مرزبندی ها در جلساتمطرح بود درست است؟
وقتی که بحث آيين مطرح شد، اين مرزبندی ها هم گفته شد. ولی هيچ گاه دقيقا اين مرزها به صورت مشخص بيان نشد.
اين جلسات تا زمان انتخابات سال ۷۶ به صورت مرتب ادامه داشت؟
تقريبا مرتب بود و از يک زمانی آقای خاتمی ساختمانی هم برای آيين تهيهکردند که در پی آن بحث انتخابات مطرح شد بطوری که شماره اول آن مجله همدرنيامد. در حالی که حتی بحث شده بود که هر کس دبير چه بخشی باشد و چهمطالبی تهيه شود.
اين جمع چگونه به فعاليت های انتخاباتی و تهيه برنامه اوليه ايشان متصل شد؟ آيا آن ها مشاوران اصلی آقای خاتمی بودند؟
تا آن جايی که من يادم هست فعاليت های انتخاباتی آقای خاتمی تا ارائه برنامه ۱۲ ماده ای در همين جمع صورت می گرفت.
يعنی بند به بند آن برنامه در همين جلسات مورد بحث قرار گرفته بود؟
بله، يادم هست که آخرين جلسات در خانه آقای خاتمی برگزار می شد و از دلهمان جلسات برنامه ۱۲ ماده ای بيرون آمد. هنگامی که آن برنامه ۱۲ ماده ایدرآمد، آقای خاتمی به ستاد انتخاباتی رفتند و جلسات پايان يافت.
آقای خاتمی در آن جلسات و معرفی برنامه منطبق بر برآيند نظر جمع عمل می کرد؟
در آن زمان اختلاف نظری وجود نداشت که مثلا کار به رای گيری بخواهد برسد. اما به هر حال اين نکته مطرح بود که چون در مجموع آقای خاتمی بايد اينبرنامه را اعلام کند و خودش بايد به آن متعهد باشد، برنامه بايد چيزی باشدکه ايشان تاييد کند نه اين که لزوما نظر جمع باشد. بحث ما هم البته صورتاقناعی داشت و ضرورتی برای رای گيری نبود.
اشاره کرديد که برخی نکات را هم که شما در نظر داشتيد در آن برنامه ۱۲ ماده ای گنجانده شد. آن نکات چه بود؟
مثلا بحث حاکميت قانون را من مطرح و پيگيری می کردم. علاوه بر اين منحساسيت خاصی روی اخلاق داشتم و کلمه «اخلاق محمدی» که در يکی از بندهای آنبرنامه آمده بود، دقيقا پيشنهاد خود من بود. ولی اين درست نيست که بگويممن يا ديگری فلان بخش را پيشنهاد کرد. چون ممکن است که در يک جلسه شما ۶نکته را مطرح کنيد و نفر دوم که بعد از شما صحبت می کند هم همان نکات رااز پيش در نظر داشته باشد اما چون شما گفته ايد اشاره دوباره به آن نکند.
آيا درباره پيروزی در انتخابات و فردای آن هم بحثی وجود داشت در آن جلسات؟
نه، چون چنين تصوری وجود نداشت. می گفتيم که شرکت می کنيم در انتخابات ورايی هم می آوريم و اين رای می تواند پشتوانه ای برای کار ما در اين حلقهو انتشار نشريه باشد. ولی بحث اين که در انتخابات پيروز شويم اصلا درجلسات آيين مطرح نبود و در ذهن کسی هم وجود نداشت چون اصلا ما تا قبل ازآن به يک معنی انتخابات رقابتی – به جز دور اول – نداشتيم.
يعنی تصور می کرديد که انتخابات سالم برگزار نمی شود؟
نه، نمی گفتند که سالم برگزار نمی شود بلکه اين ديدگاه وجود داشت که يکفرد اصلی در هر انتخابات وجود دارد که رئيس جمهور می شود و بقيه هم کمک میکنند که فضای انتخابات گرم شود. البته دور قبل آقای احمد توکلی در برابرآقای هاشمی آمده بود و رايی هم آورده بود. ما فکر می کرديم که آقای خاتمیهم البته رای بيشتری از توکلی می آورد ولی در چنان فضای مشابهی صرفا میتواند صدايی را بلند کرده باشد ولی در انتخابات به پيروزی نمی رسد. کسیحدس نمی زد که اتفاق متفاوتی بيفتد. البته من خودم بعد از سال ۷۵ و درابتدای سال ۷۶ ذهنيت ام در اين مورد شايد اندکی متفاوت شد، چون تا حدی ازنگاه و پژوهش های جامعه شناسانه کمک می گرفتم. در يادداشتی هم که در همانفروردين ماه در روزنامه سلام نوشتم به اين مساله اشاره کردم.
البته نظرسنجی هايی که شما در موسسه آينده انجام می داديد هم احتمالا در اين شناخت موثر بود.
بله، موسسه سه نظرسنجی داشت در اواسط فروردين، اوايل ارديبهشت و اواخرارديبهشت که در نظرسنجی آخر، تقريبا رای آقای خاتمی هم پيش بينی شده بود. تحليلی از اين نظرسنجی آخر را برای روزنامه سلام نوشتم که در شماره آخرقبل از انتخابات خود منتشر کرد که البته توزيع نشد و جلوی پخش روزنامه راگرفتند.
بعد از آن که ستاد آقای خاتمی راه اندازی شد، شما همان ارتباط را با ايشان داشتيد؟
ستاد که تشکيل شد، حلقه آيين هم تعطيل شد. من هم در ستاد حضور نداشتم.
چرا؟
چون حساسيت هايی هم روی من وجود داشت و شايد بودن ما در آن جا مناسب نبود. البته من در روزنامه سلام بودم و فعاليت مستقيمی در اين زمينه داشتم ونيازی هم به حضور در ستاد نبود اما بقيه به لحاظ سياسی، کاری نداشتند وبنابراين در ستاد حضور پيدا می کردند. ضمن اين که با تصادف و فوت همسرم درفروردين سال ۷۶ من آن ماه را در حاشيه بودم.
آيا ارتباط خاصی هم ميان حلقه های مختلف کيان و آيين و اصحاب چهارشنبه با نزديک شدن به انتخابات برقرار شد؟
من اطلاعی ندارم. اما برخی از دوستان مثل آقای حجاريان در تمام اين جلساتشرکت می کردند. اما با نزديک شدن به انتخابات يک اتفاق نظر کلی ميان همهوجود داشت، برخلاف اين دوره که چنين اتفاق نظری وجود ندارد و حتی مدافعانآقای خاتمی هم ترديدهايی دارند که خودشان البته آن را «ترديد مدبرانه» مینامند.
آيا بعد از پيروزی آقای خاتمی در انتخابات، بحثی درباره تداوم اين حلقه آيين به عنوان يک گروه مشاور برای آقای خاتمی مطرح نشد؟
من خودم اخلاق خاصی دارم و اگر يکی از دوستانم وزير يا بيشتر هم بشود ديگرکاری با او ندارم. اگر بعد از انتخابات هم گاهی به ديدار می رفتم برای اينبود که بی احترامی تلقی نشود، وگرنه علاقه ای به رفتن نداشتم. بعد از دومخرداد ۷۶، بحث تداوم کار حلقه آيين هم منتفی بود. چون بعضی از دوستان ازجمله خودم ايده تشکيل يک حزب را پيگيری می کردند و من هم بيشتر متوجه همينحوزه و نهادهای مدنی بودم و ذهنم را معطوف به انجمن صنفی روزنامه نگاران ومشارکت در راه اندازی جبهه مشارکت کردم.
هيچ صحبتی هم با دوستان نداشتيد که وجود يک گروه مشاور جدی در کنار آقای خاتمی ضرورت دارد؟
در ابتدا که البته بعضی از دوستان مشاور بودند اما اين هم مساله من نبود. چون اگر می گفتم به اين معنی بود که می خواهم مشاور باشم. خيلی هم عقيدهنداشتم که مشاوره دادن فايده ای داشته باشد اگرچه شخصا سعی می کنم کههميشه در مشاوره دادن امين باشم و نظرم را چه مثبت باشد يا منفی به کسی کهاز من مشاوره بخواهد، صادقانه و بی رودربايستی می گويم. من معتقد بودم وهستم که مشاوره واقعی در عرصه جامعه و افکار عمومی و کار روزنامه نگاریصورت می گيرد و اگر من قرار باشد حرفی را به رئيس جمهور بزنم در روزنامهمی نويسم چون اين حرف تبديل به قدرت و اثر اجتماعی می شود و اين قدرت واثر اجتماعی، ايده فردی که حاکم است را می تواند تحت تاثير قرار دهد کاریکه از مشورت خصوصی برنمی آيد.
اما شايد يک رئيس جمهور همه مطالب مطبوعات را دنبال نکند. بههر حال حضور مشاورانی که طراح تاکتيک های سياسی باشند در کنار رئيس جمهور،الزامی به نظر می رسد.
مهم نيست که رئيس جمهور، روزنامه ها را بخواند يا نخواند. مگر من زمانآقای هاشمی بايد می رفتم و نظرم را به ايشان منتقل می کردم. ۲ بار اگر اينکار را می کردم. دفعه سوم شايد ايشان مرا راه نمی داد. من نظرم را درروزنامه می نويسم و مطمئن باشيد که اين نظر تاثير خودش را می گذارد و رئيسجمهور هم مجبور است که اين نظرات و انتقادها را بشنود و رعايت کند.
شما اگر نقد يا نظری داشتيد، شخصا با آقای خاتمی در ميان نمی گذاشتيد؟
من چند بار در جلسات نظرم را گفتم و در برخی موارد هم نامه هايی به ايشان نوشتم اما احساس کردم که اين روش خيلی تاثيری ندارد.
يعنی ايشان نظر شما را در جلسات رد می کرد؟
نه، شايد حتی تحليل تندتری هم نسبت به من ارائه می کردند يا داشتند اما اين مهم نيست. مهم عمل فرد است.
پس چرا عمل ايشان با آن تحليل ها همخوانی نداشت؟
آقای خاتمی در روابط شخصی به گونه ای رفتار می کرد که متفاوت از روابطعمومی اش بود. شايد اين ويژگی در رفتار عموم ايرانيان غالب باشد. اما بههر حال اين روحيه در ايشان بود. به ياد دارم که پس از پيروزی در دور دومانتخابات رياست جمهوری در سال ۸۰، شورای مرکزی جبهه مشارکت به ديدار ايشاندر کاخ سعدآباد رفتند و من هم بودم. البته من در جلسات عمومی عمدتا سکوتمی کنم و صحبتی نمی کنم. چند نفر از دوستان در آن جلسه صحبت کردند و گمانمی کنم که آقای خاتمی هم می خواست متلکی به من بيندازد که گفتم کار ما کهشده ماله کشی، اما شما حرف تان را بزنيد.
شما مخالف کانديداتوری ايشان در انتخابات دور دوم بوديد.
من حضور دوباره ايشان را مفيد نمی دانستم و بارها هم اين را گفتم گرچه درعمل فعال ترين افراد در حمايت از ورود ايشان بودم زيرا در اين مورد بهتصميم جمعی بايد التزام داشت.
پس شما طرف مشورت در سال های پس از دوم خرداد نبوديد؟
اصولا من آدم دلنشينی برای مشورت نيستم و برای همين يک رئيس جمهور هم خيلیخوشش نمی آيد که طرف اش فردی چون بنده باشد که می خواهد مدام اشکالات رابگويد و به قول برخی توی دل را خالی کند همين الان هم وقتی گزارشی از سفرکسی را می دهند فوری می گويم نقاط ضعف را بگوئيد چه چه و به به را بگذاريدبرای بعد. معتقدم که اگر رئيس جمهور، نزديک ترين دوست من هم باشد، چون درقدرت است براساس سازوکارهای قدرت بايد با او حرف بزنيد و برای همين گمانمی کردم که رسانه کانال مناسبی برای انتقال اين پيام است. اگر شما برويد وبرای يک قدرتمند ۱۰۰ جنايتی که رخ داده را توضيح بدهيد شايد واکنشی از طرفاو نبينيد اما اگر همين بحث حتی در يک مورد در تلويزيون مطرح بشود، سريعادستور می دهد که رسيدگی بشود. به همين دليل اعتقادی هم نداشته ام و ندارمکه کارم مشورت دادن های شخصی و خصوصی باشد، خصوصا اگر زبان آدم تلخ باشدکه ديگر به درد هيچ مشورتی نمی خورد!
شما از چه زمانی احساس کرديد که روال امور و آن چه به ناماصلاحات انجام می شود با آن چه شما به آن معتقد بوديد هم راستا نيست. نقطهعطف اين فکر کجا بود؟
من سال ۸۰ هم مخالف کانديداتوری آقای خاتمی بودم اما وقتی ايشان کانديداشد تمام کوشش خود را معطوف به تقويت رای ايشان کردم. نقطه عطف اينانتقادهای من اما يادداشتی بود که در سال ۸۱ با عنوان «استخوان لای زخم» نوشتم و در آن برخی از انتقاداتم را مطرح کردم.
شما در دور دوم رياست جمهوری آقای خاتمی به زندان رفتيد، آيارفتن شما به زندان و واقعيت هايی که در اين ماجرا با آن برخورد کرديد وواکنش هايی که از سوی برخی دوستان و آقای خاتمی مشاهده کرديد، باعث تندترشدن انتقادات شما نشد يا صرفا معتقديد که آن تجربه، تاييد ديدگاه های قبلیتان بود؟
من نمی خواهم درباره زندان صحبت کنم چون ممکن است بگويند که اين يک بحثشخصی است. الان که چيزی نگفته ام می گويند مساله شخصی دارد وای به حال آنموقع که چيزی هم بگويم. فقط می گويم که اين من نبودم که در زندان بودمبلکه به واقع ديگران در زندان بودند اما دوست نداشتند به اين واقعيت اذعانکنند.
آيا شما معتقديد که آقای خاتمی می توانست به گونه ديگریرفتار کند که اصلاحات در عمل موفق باشد يا نتيجه محتوم حرکت ايشان واصلاحات همان بود؟
بگذاريد يک مثالی بزنم. من وقتی می پذيرم که با شما مصاحبه کنم و شما میآييد و در اين جا سوالاتی را از من می پرسيد من موظف هستم که به سوالاتشما پاسخ بدهم و نمی توانم بگويم که جواب نمی دهم اگرچه اين حق را دارم کهبه گونه دلخواه خودم و مبتنی بر نظريات شخصی ام به اين سوال ها جواب بدهم. اما اصل مصاحبه را نمی توانم زير سوال ببرم چون قبلا با شما در اين موردتوافق کرده ام. من اصلا بحث ام اين نيست که ايشان بايد به گونه ای ديگرعمل می کرد بلکه می گويم که اصلا آقای خاتمی بعضی از کارها را که بايدانجام می داد، انجام نداده است.
خب، شايد آقای خاتمی بگويد که شما توقع فراتر از انتظار ودور از واقع از من يا اصلاحاتی که مطرح شده داريد و ديدگاه شما را راديکالبدانند.
انتظار ما در حد همان عمل به «حاکميت قانون» است که در شعارهای ايشان آمده بود.
بعضی می گويند که شما به دنبال دعوا کردن ايشان با نظام بوده ايد.
نه، چنين نيست. من زندان رفته ام و آمده ام ولی در حال حاضر هم با کسیدعوا ندارم پس چطور می توانم چنين توقعی را از ايشان که رئيس جمهور استداشته باشم؟ اتفاقا يکی از انتقادات من امروز اين است که چرا دعوا می کنيدوقتی که اين مصلحت مملکت نيست. اگر حکومتی بدون آزادی و قانون می تواندزندگی و معيشت و رفاه و معنويت و امنيت و عدالت مردم را تامين کند، مانبايد دعوايی با اين حکومت داشته باشيم. ولی به نظر من چنين چيزی امروزشدنی نيست و برای همين ما از آزادی و نهادهای مدنی دفاع می کنيم تا آناهداف محقق شود. اما اگر به هر دليل قدرت زير بار اين آزادی نمی رود و راهديگری را برای رسيدن به آن اهداف در نظر دارد، مشکلی نيست بايد گذاشت تاببينيم آن ها خودشان چه می کنند. ولی دعوا نبايد کرد. چرا بايد با تحصن ودعوا خارج شويم و بعد به اين شکل پر از ترديد و چون و چرا بخواهيم داخلشويم.
بالاخره برخی معتقد بودند که اراده ای جدی برای زمين گيرکردن اصلاحات وجود دارد و برای همين هم ايده هايی همچون «آرامش فعال» مطرحشد که معتقد بود نبايد هزينه های اصلاحات را بالا برد. آن ها معتقد بودندکه در شرايط فعلی شايد مثلا رئيس جمهور نتواند از زندانی ها دفاع کند يااعتراض مداوم بکند.
چه کسی می گويد که رئيس جمهور بايد از يک زندانی دفاع کند؟ من اصلا چنينچيزی را قبول ندارم، زندانی خودش بايد از خودش دفاع کند. اما می گويم کهرئيس جمهور بايد از قانون و حقوق شهروندان دفاع کند. اگر آن زندان رامطابق قانون می داند از زندانی کردن دفاع کند و اگر مطابق نمی داند برعکسعمل کند. اگر يک جايی حقوقی ضايع شود اما ايشان نيايد و دفاعی نکند اينتضييع حق تسری پيدا می کند و فراگير می شود و ديگر نمی شود جلوی آن راگرفت.
شايد آقای خاتمی بگويد که من توانايی دفاع از حقوق افراد را در برابر قوه قضائيه نداشتم.
پس چرا شعار حاکميت قانون داده است؟ اگر توانايی ندارد بايد بيايد و بگويدکه ما از اول اشتباه آمديم و خداحافظی کند و برود و ديگر هم برنگردد. اگراين توانايی را در آن زمان نداشت پس حالا هم ندارد و بعدا هم نخواهد داشت. حال اگر ايشان اين توانايی را نداشت پس چرا بحث آن لوايح دوگانه را مطرحکرد؟ چرا اقدام بی حاصل و حتی بد حاصل انجام داد؟ قدرت مثل يک ماشين است. می شود يک ماشين را دزديد و با آن مسافرکشی کرد يا به سفر رفت يا حتیفروخت آن هم به چند نفر!! اما نمی شود يک ماشين شريکی داشت و دو راننده. نمی شود گاز و فرمان دست يک نفر و ترمز و کلاچ دست يک نفر ديگر باشد. اينماشين زمين می ماند و تکان نمی خورد. توجيهی برای رفتارهای آقای خاتمیوجود نداشت. دليلی ندارد که شما بياييد و بمانيد و لوايح دوگانه را همبخواهيد جلو ببريد اما مدام هم عقب نشينی کنيد و خط قرمزی هم برای عقبنشينی نداشته باشيد. اگر لوايح مذکور قانونی بود بايد اقدام می کرد و اگرقانع شد که اين لوايح قانونی نيستند در اين صورت هم بايد رسما اشتباه رامی پذيرفت. ايشان مشاوران حقوقی برجسته ای داشت که می دانستند چه مینويسند که خلاف قانون اساسی نباشد و بايد در دفاع از اين حق خود ايستادگیمی کرد. ايستادگی با جنگ و دعوا فرق می کند.
آقای خاتمی البته در جمع دانشجويان در ۱۶ آذر سال ۱۳۸۳ گفت که من برخی مواقع به خاطر نظام و مصالح مملکت عقب نشينی کردم.
اگر آقای خاتمی به خاطر مصلحت عقبنشينی می کرد از آن طرف هم می گفت کهاميدوارم اين دوره هر چه سريع تر تمام شود و گور پدر سياست و قدرت و میخواهم بروم به دنبال گفت وگوی تمدن ها و کار فرهنگی. امروز اگر ايشان میخواهد بيايد يا بايد پذيرفته باشد که آن زمان اشتباه عمل می کرده و آنرفتارها منجر به تاثير نشده و اوضاع خراب تر از آن است که من دنبال کارفرهنگی بروم. يا اگر همچنان معتقد است که در صورت پيروزی مجبور به عقبنشينی پياپی خواهد بود بايد توضيح بدهد که پس چرا می آيد و چرا آن حرف هایقبلی خودش را فراموش کرده است.
علت عقب نشينی های آقای خاتمی در دور دوم رياست جمهوری اش چه بود؟
ايشان شايد توجيه هايی داشت مثلا شايد با توجيه محور شرارت ناميدن ايران وبه خاطر مصالح نظام بود که عقب نشينی می کرد. اما در اين صورت چرا لوايحدوگانه را مطرح کرد؟
آيا راهی بود که لوايح دوگانه با بن بست مواجه نشود؟
بله، خيلی ساده بود. ايشان بايد توضيح می داد که آيا اين لوايح غيرقانونیاست و خارج از اختياراتش است يا نه؟ اگر خارج از اختيارات او بوده کهمشاوران حقوقی اش مشاوره اشتباه به ايشان داده بودند و ايشان بايد صراحتامی آمد و می گفت که اشتباه کرديم که اين لوايح را ارائه کرديم چونغيرقانونی و خارج از حيطه اختيارات من بوده است. اما اگر معتقد بود کهاقدامش قانونی بوده بايد می آمد و می گفت آن هايی که مخالفت کردند و اينلوايح را رد کردند از صلاحيت شان تجاوز کردند چون اين لوايح کاملا قانونیبوده است. ايشان بايد می ايستاد و آن لوايح يا در نهايت تاييد می شد يااگر نمی شد و اراده ای فراتر از قانون در مقابل ايشان ايستادگی می کردماندن ايشان در قدرت بلاموضوع بود و بايد کنار می رفت.
شما می گوييد که در حالت دوم ايشان بايد از قدرت کنار می رفت اما آيا راهی نبود که بماند و با بن بست هم مواجه نشود؟
اگر اين لايحه قانونی بود بايد پای آن صددرصد می ايستاد ولی وقتی شما خطقرمزی برای عقب نشينی نداشته باشيد نتيجه همين می شود که ديديم.
آيا کانديداتوری مجدد ايشانبه معنی آن نيست که پذيرفته است قبلااشتباهاتی صورت گرفته و بايد اين بار به گونه ديگری عمل کند؟
من که خبر ندارم. ايشان بايد به صورت مشخص اعلام کند تا من و شما و هر فردديگری بتواند به درستی در اين باره داوری کند. تصميم اخير آقای خاتمی برایآمدن با توجه به مشکلاتی که موجود است و خودشان می دانند، تصميم بسيارمتهورانه ای است و حتی از تهور هم به معنی ارسطويی اش چند پله آن طرف تراست. اگر ايشان اندکی از اين تهور را در دوره رياست جمهوری اش نشان می داداصلا کار به اين جا نمی کشيد. پس ايشان بايد بيايد و درباره رفتارهایگذشته اش توضيح دهد. اگر آن رفتارها درست بوده، بازگشت دوباره ايشان چهمفهومی دارد و اگر درست نبوده چه بخشی از آن رفتارها اگر دوباره ايشانبيايد تصحيح خواهد شد. البته اگر بتوانند بيايند.
گويا شما معتقديد که آقای خاتمی بدون جمع بندی در اين خصوص دوباره کانديدا شده است. پس علت کانديداتوری دوباره ايشان چيست؟
اگر من بخواهم ذهن خوانی بکنم شايد خوب نباشد. کسانی که از شفافيت دفاع میکنند بايد در اين خصوص توضيح دهند. اما متاسفانه اين موضوع بی پاسخ گذاشتهمی شود و راهی نمی ماند که انگيزه های شخصی را وارد تحليل کنيم.
يعنی معتقديد که تمايل برای بازگشت به قدرت باعث عدم شفافيت و بی پاسخ گذاشتن مسائل و گره ها می شود؟
من قضاوت مشخصی در اين خصوص دارم ولی چون قضاوت ام شخصی است، ترجيح می دهم درباره آن صحبت نکنم.
شما به شخصه در چند سال گذشته و بعد از جدا کردن راه تان ازاصلاح طلبان و آقای خاتمی به نظر می رسيد که کار سياسی را به صورت حرفه ایو فعال کنار گذاشته ايد. اما امروز به نظر می رسد که از آن موقعيت فاصلهگرفته ايد و بازگشت به سياست کرده ايد. اين طور نيست؟
من هنوز به سياست به آن مفهوم گذشته اش بازنگشته ام. چون معتقدم که اگرکسی می خواهد وارد سياست شود بايد حرفه ای کار کند. من زمانی که کار سياسیمی کردم حرفه ای به اين کار می پرداختم و روزی ۸ ساعت وقت برای سياست میگذاشتم. اما الان به آن معنی وقتی نمی گذارم و در حاشيه کار می کنم. اگرروزی بخواهم به صورت حرفه ای دوباره کار سياسی انجام دهم حتما دليل آن راقبل از ورود دوباره توضيح می دهم.
اين انتقاد را هم برخی به شما وارد می کنند که شما اگر تحليلمتفاوتی داشتيد چرا در جبهه مشارکت نمانديد و تلاش نکرديد مسيری که به آناعتقاد داريد را تقويت کنيد؟ چرا بعد از تجربه زندان از جبهه مشارکت همخارج شديد؟
من البته در هر حال نظر خودم را می گويم. همان طور که در سال ۸۰ هم گفتمکه بهتر است آقای خاتمی کانديدا نشود و ايشان بعدا خودشان هم به همينمساله رسيدند. امروز هم مشورت امينانه خودم را می دهم خواه مورد قبول واقعشود يا نه. می گويم که تحليل من اين است که آمدن آقای خاتمی با اين شرايطفعلی مقرون به نتيجه نيست ولی اميدوارم که تحليلم غلط باشد. من اگر در حزبفعال نيستم به اين دليل نبود که به اين تحليل رسيدم. بلکه چون به اينتحليل رسيده بودم به صلاح نمی دانستم که به حزب بروم. من تحليلی از شرايطموجود دارم که معتقدم حضورم در احزاب با اين تحليلی که دارم کمکی به آن هاو اهدافی که دارند نمی کند.
چرا؟
چون افراد بسياری در حزب حاضر نيستند که تبعات اين تحليل را بپذيرند و آدموقتی در يک حزب حضور پيدا می کند که احساس کند حضورش سودمند است. اگر شمااحساس کنيد که حضورتان مخل وضعيت آن گروه است و نتيجه ای برای شما به دستنمی دهد، حضور در چنين جمعی غيرموثر خواهد بود و اخلاقا مجاز نيستيد کهديگران را دچار تشتت کنيد.
شما در تحليل هايی که مطرح می کرديد معتقد بوديد که آقایخاتمی کانديدای انتخابات آينده نمی شود. اما به گمانم اين تحليل و پيشبينی شما با واقعيت منطبق نشد. قبول داريد؟
بله، يکی از دوستان هم با من شرطی در اين باره بسته بود که باختم و بايدناهاری به او بدهم!! اما پيش بينی من مبتنی بر دو فرض بود که در آيندهبايد درباره آن داوری کرد. اين دو فرض يکی اين بود که حضور آقای خاتمی ازموضع اصلاحات در اين انتخابات نه به نفع اصلاحات و شخص آقای خاتمی است ونه نتيجه بخش خواهد بود. فرض دوم هم اين بود که آقای خاتمی عقلانی تصميممی گيرد و چاره ای جز پرهيز از اين دام ندارد. بنابراين امروز که ايشانآمده است آينده نشان خواهد داد که کدام يک از اين فرض ها اثبات و ديگری ردخواهد شد.
آيا امکان ندارد هر دو فرض شما اشتباه بوده باشد.
چرا .اگر آقای خاتمی در يک فرآيند عادی بالا بيايد به معنای آن است که درشرايط نسبتا دموکراتيکی (حداقل نسبت به مجموعه حاضر) قرار داريم ولی منگمان نمی کنم که اين تحليل را دوستان ما خودشان هم داشته باشند. بنابر اينآن ها به لحاظ نسبت تحليل و عمل، منطقی رفتار نمی کنند. دوستان ما و آقایخاتمی صرفا در صورتی می توانند بيايند که يک موازنه قوايی وجود داشته باشداما اين موازنه قوا در حال حاضر مطلقا وجود ندارد. آن ها بايد براساس يکقدرتی جلو بيايند تا بتوانند خود را به رغم اراده طرف مخالف بالا بکشند واما چنين موقعيتی فراهم نيست. وقتی شما يک روزنامه هم نداريد چطور میتوانيد برای گرفتن کرسی رياست جمهوری خيز برداريد؟ اگر می توانيد به قدرتبرسيد و ساختارها نسبت به حضور شما دموکراتيک است، پس چرا شما نمی توانيديک روزنامه داشته باشيد؟ بنابراين آن ها منطقا نبايد بيايند يا اگر میآيند بايد مبتنی بر اراده و تصميم جدی خودشان بيايند. من به صراحت اعلاممی کنم که اگر آقای خاتمی بدون آن که موازنه قوا ايجاد کند و بدون آن کهتحول جدی در جامعه رخ بدهد بتواند جلو بيايد و پيروز شود، من بخشی ازتحليل هايم را درباره ساخت سياسی کنار می گذارم و حتی می روم داخل ساختقدرت کار می کنم. ولی متاسفانه تحليل دوستان ما متناقض است.
آيا شما معتقديد که در شرايط فعلی هيچ نيرويی ظرفيت عهده دار شدن حرکت اصلاحات و هدايت آن را ندارد؟
شما بين نيروی اصلاح طلب بودن و شعار اصلاح طلبی دادن در شرايط فعلی بايدتفاوت قائل شويد. مگر در دور دوم انتخابات پيشين همه اصلاح طلبان به سراغآقای هاشمی نرفتند حال آن که ايشان به هيچ وجه ادعای اصلاحات ندارد و حتیشايد مخالف آن هم باشد. من مخالف آن حمايت نبودم اگرچه با شيوه آن حمايتمخالف بودم و معتقد بودم که آقای هاشمی رای نمی آورد. بنابراين می توان درانتخابات شرکت کرد به عنوان يک نيروی اصلاح طلب و بين دو نفر دست بهانتخاب زد اما شعار اصلاح طلبانه هم نداد. چون به هر حال شعار اصلاحطلبانه دادن بايد مبتنی بر يک قدرت اجتماعی باشد که تا شرايط ايجاد آنقدرت مهيا نشود کسی هم نمی تواند مدعی شعارهای اصلاح طلبانه باشد. شعاراصلاحات هم روشن است، دموکراسی است با الزامات آن که حاکميت قانون و آزادیو نهادهای مدنی است. اگر آقای خاتمی اين شعار را ندهد، ايرادی هم ندارداما در اين صورت قضيه متفاوت خواهد شد و با مشکل کسب رای مواجه می شود. چون شعار اصلاحات است که می تواند بسيج کننده رای باشد.
اگر بدون شعار اصلاحات می توان و بايد به عنوان يک نيرویاصلاح طلب ميان چند کانديدا انتخاب کرد، چرا دور پيش شما از هيچ کانديدايیدفاع نکرديد و رای نداديد؟
دور پيش من اعتراضی به هيچ کس نداشتم که چرا در انتخابات شرکت می کند فقطاين بحث را داشتم که هر کسی که از يک کانديدا دفاع می کند بايد تحليلیبرای اين دفاع خود داشته باشد. اما بعضی گروه ها اصلا فاقد تحليل بودند وحتی تحليل شان متناقض بود. الان هم البته من هنوز تصميم به شرکت درانتخابات نگرفته ام. ولی با وجود دولت فعلی و اتفاقاتی که افتاده می گويمکه می توان بدون شعار اصلاح طلبانه و از موضع فردی و به عنوان يک نيرویاصلاح طلب همان طور که از هاشمی دفاع شد از يک کانديدای ديگر دفاع کرد ورئيس دولت را تغيير داد. در اين جا شما می توانيد پارامترهای موجود درافراد مختلف را بسنجيد و با ايده هايتان محک بزنيد و يکی را انتخاب کنيد وبه او رای بدهيد. ضمنا دفعه پيش تازه از زندان آمده بودم و هنوز با محيطدر اين سطح تعامل نداشتم.
خيلی ها معتقدند که در اين شرايط بايد معيار رای آوری يک کانديدا را هم جدی گرفت.اينفقط يک معيار است و معيارهای ديگری هم وجود دارد. علاوه بر اين من معتقدمکه از موضع اصلاحات آمدن در شرايط فعلی ممتنع است و قدرتی وجود ندارد کهبتواند اين نيرو و رای بالقوه را بالفعل کند. آقای خاتمی نمی تواند اينکار را انجام دهد. اگر آقای خاتمی اين توان را داشته باشد من به ايشانتبريک می گويم اما می پرسم که چرا ايشان اين کار را در دوران رياستجمهوريشان انجام ندادند؟ دورانی که وظيفه اخلاقی و قانونی داشتند. بنابراين من معتقدم که رای بالقوه برای اصلاحات وجود دارد ولی آقای خاتمیتوانايی بالفعل کردن اين رای را ندارد ممکن است که شما بتوانيد با طرحبرخی شعارها، اميد و اعتماد را بالا ببريد اما اگر اين اميد و اعتمادمبتنی بر يک شناخت عينی نباشد، وقتی به بن بست می رسيد، یأس و نااميدیبوجود می آورد. مهندس موسوی هم ارجح بود اما اگر در تابستان وارد عرصه میشد.
يعنی موسوی می تواند کانديدای اصلاحات باشد؟
نه، ايشان خودش هم چنين ادعائی ندارد اما می توانست شانس پيروزی داشتهباشد. به هر حال اگر آقای موسوی زودتر می آمد خوب بود و شايد خيلی ازاختلافات موجود هم، رخ نمی داد اما حالا که ايشان نيامده و از آمدن شان همزمان گذشته تنها گزينه ای که می ماند آقای کروبی است.
ولی برخی هم معتقدند که آقای کروبی فاقد مقبوليت و رای آوری است.
کسانی که اين حرف ها را می زنند مقداری با احتياط بايد اين حرف را بزنند. چون در انتخابات پيشين هم اين حرف را می زدند و بعد خلاف آن اثبات شد. آقای کروبی بار پيش ضعف هايی داشت که حالا ندارد. آقای کروبی در اين دورحتی رای بالقوه بيشتری به نسبت دور قبل دارد. اين را هم بگويم که البتهرای اصلاحات به نسبت جريان مقابل، سه به يک و حتی چهار به يک است اما مهمآن است که ببينيم چه کسی قدرت بالفعل کردن اين رای بالقوه را دارد.
يعنی شما معتقديد که آقای کروبی قدرت بالقوه کردن اين رای را دارد؟
نمی گويم که ايشان صددرصد اين توانايی را دارد. اما معتقدم که ايشان همتوانايی بيشتری را برای اين منظور در مقايسه با کانديداهای موجود ديگردارد و هم خطری که بالفعل کردن اين رای می تواند داشته باشد برای ايشانکمتر از ديگران است. چرا که حساسيت نسبت به ايشان کمتر است چون ادعایاصلاح طلبی از جنس خاتمی را ندارد.
سال ۱۳۸۴ با خروج اصلاح طلبان از قدرت، بسياری گمان می کردندکه اين خروج اجباری از قدرت منجر به شفاف شدن تحليل اصلاح طلبان از شرايطو در نتيجه عمل موفق تر آن ها در آينده خواهد شد. آيا شما معتقديد کهبيرون بودن اصلاح طلبان از قدرت پس از چهار سال ما را به اين مقصود رساندهاست و ما به جايگاه مناسب تری به نسبت آن زمان رسيده ايم؟
متاسفانه نه. چون دوستان ما فرصتی به نام خاتمی دارند که فکر می کنند رایدارد و می تواند بيايد. بنابر اين بيشترين اميدشان اين بوده و هست که باآمدن ايشان، اين گذشته و اين فاصله را از صحنه ذهنيت اجتماعی و تاريخی پاککنند. اما فکر نمی کنند که اين اتفاق شايد آن چنان که آن ها می خواهند رخندهد. به جای آن که تحليل شان را واقع بينانه کنند و تناقض های تحليلی راکنار بگذارند منتظر آن بودند تا با طرح مجدد نام آقای خاتمی و پيروزی او،تمام اين مسائل و تناقض ها و پرسش ها را پاک کنند. اما ماجرای آن ها، همانماجرای يک قاشق ماست و يک دريا آب است. من البته اميدوارم که تحليل مندرست نباشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:23     |